تبليغاتX
متولد 15فوریه

متولد 15فوریه

پي در پي با دستان دراز شده به درگاهت مي ايم و تقضاي بيشتر و بيشتر دارم .
بخشيدي و بخشيدي به من
گاهي بسيار اندك .گاهي به فراواني
برخي را برداشتم و برخي را رها كردم
برخي بر دستانم سنگيني ميكردو برخي را به بازي ميگرفتم
تا وقتي خسته ميشدم و ان ها را ميشكستم.
تا وقتي كه تكه ها و انباشته هاي هداياي تو بسيار وسيع شد و تو را پنهان كرد
و اين چشم داشت بي وقفه قلب مرابيشتر از جا كند
ببر .آه ببر
اكنون فرياد من شده است
دستانم را بگير . بيرون بكش مرا از درون انبوه هديه هايت و به سوي بيكراني عريان حضور خاليت هدايت كن.

                                                  رابیند رانات تاگور

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 12:47 توسط مهدی| |
سلام

هووووووووووووورا قبول شدم

جقدر منتظر این لحظه بودم

خدا جونم ازت متشکرم

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:38 توسط مهدی| |

قصد رفتن داری

بسته ای بار سفر
کوله بارت بر دوش
چمدانت در دست
نگهت خیره به راه.... قصد رفتن داری


چه بگویم به تو من؟؟


می توانم به تو گویم که:

 " نرو"...این خوشایند نیست
:"هر چه می خواهی بکن" .. خالی از احساس است
می توانم بزنم نعره:" بمان"...چه تحکم امیز!!!
:" می توانی بروی"... بی تفاوت حرفی ست.
می توانم به تو گویم:" گر روی، چون گل تاخته به روی توفان، از غمت خواهم مرد.. بی تو خواهم پژمرد"

 ...اما، تو که باور ننمایی سخنم
خود بگو!!!...خود بگو با تو چه گویم؟
به چه حالت به زمانی که مرا ترک کنی، از غمت یاد کنم..وز تو فریاد کنم؟
خود بگو...
با تو چه گویم که خوشایند تو باشد.. نه تحکم امیز، خالی از احساسات، بی تفاوت نیز هم....
خود بگو با تو چه گویم؟
 
بسته ای بار سفر
کوله بارت بردوش
چمدانت در دست
نگهت خیره به راه...قصد رفتن داری..
" دست حق همراهت....خیرت پیش"
اما نه!.. نه..لحظه ای صبر نما
فکر من مغشوش است!...جملاتم مبهم!
خود بگو با تو چه گویم؟......خود بگو
تا بیندیشم که چه باید به تو گفت، رفته بودی
و من گم شده در پیله ی تنهایی خویش
با خود اندیشیدم.. که اگر بازایی...چه بگویم به تو من
به تو خواهم گفت........

..................

............

...

..

.

دوستت دارم!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:19 توسط مهدی| |

چون شمع باید گریست

ديده بگشا ای به شهد مرگ نوشينت رضا،

ديده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا،

ديده بگشا ای پس از سوء القضا حسن القضا،

ديده بگشا از کرم رنجور دردستان علی،

 بحر مرواريد غم گنجور مردستان علی/ 

ديده بگشا رنج انسان بين و سيل اشک و آه،

 کبر پستان بين و جام جهل و فرجام گناه،

تير و ترکش خون و آتش خشم سرکش بيم چاه،

ديده بگشا بر ستم در اين فريبستان علی،

شمع شبهای دژم ماه غريبستان علی/

ديده بگشا نقش انسان ماند با جام تهی،

سوخت لاله مرد ليلی خشک شد سرو سهی،

 زآگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی،

ديده بگشا ای صنم ای ساقی مستان علی،

تيره شد از بيش و کم آينه هستان علی!

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:25 توسط مهدی| |