متولد 15فوریه
بهر حال سه ره پیداست :پلیدی ،پاکی،پوچی این سه راهی است که پیش پای هر انسانس گشوده شده است و تو یک کلمه نا مفهومی و وجودی بی ماهیت که بر سر این سه راه ایستاده ای . تا ایستاده ای، هیچی، چون ایستاده ای ، هیچی ،یکی را انتخاب میکنی و براه میافتی و با انتخاب راه رفتنت ،خودت را انتخاب میکنی و معنی میشوی........................ خودسازی انقلابی (دکتر علی شریعتی ره ) نالیدن را چکار کنم ؟ داد کشیدن را چه کنم ؟ راستی چاه هم چه نعمتی بود! نیست؟ آه! ببین که تا کجا محرومم ! ببین که به چه چیز ها نیاز دارم و ندارم ، چه آرزوها دارم و نیست ! اما؛ نه ، نالیدن خوب نیست ، داد کشیدن زشت است! باشد ،سخت باشد ، تحمل می کنم ، مگر می شود ناله کرد اما کسی نفهمد ؟ .... می شود ،بله ، سرم را در گریبانم پنهان می کنم ، نه؛ مثل "علی " می کنم ، سرم را توی حلقوم چاه ، چاه نیست ! آه چه بدشانسی بزرگی! مهم نیست که نخلستان بزرگ و خاموش و راحت و امن هم نداریم ، باشد ، سرم را توی حلقوم خودم می برم ، لب هایم را به دریچه قلبم می گذارم و در دهلیز وحشت بار آن مثل دیوانه ای از دست عاقل ها ، پرستارها و زنجیر ها فریاد می زنم ، نه آهسته می نالم ! شاید کمی سبک شوم ، شاید کمی سبک شوم ؛ شاید ...... نمی دانم چه بگویم و از که بگویم! فقط می دانم که پنداری دلم خوش نیست و آنچه نباید بگویم را دارم به زبانم جاری می کنم . کاش می توانستم همه غم ها و غصه هایم را با شما عزیزان گلم در میان گذارم .. می بینید! که باز هم افتاده ام به اراجیف گفتن و چرت و پرت سر هم کردن! دیشب ساعت 5/10 بود که از محل کار به خانه وارد شدم ،مادر و پدر مثل همیشه منتظر من بودند که بیایم تا آنها با آرامش به خواب روند، خلاصه کمی با مادر حرف زدم و سپس خداحافظی و شب بخیر و خواب ! ساعت 11 شب بود که تلفن به صدا در آمد ، از منزل پسر دایی ام بود ، قلبم از پایه فرو ریخت منتظر یک خبر دردناک بودم ، تا با تمام توانم گریه کنم ، احساس سنگینی عجیبی بر سینه ام احساس می کردم ، احساس خفه شدن ، احساس خلا ، احساسی که با جملات نمی توانم آن را بیان کنم . خدایا باز چه شده است؟ تلفن را به پدر دادم و گوشم را به گوشی تلفن چسباندم تا بدانم باز چه شده است ! مادر از خواب بیدار شدند ؛ با وجودی که حال خوبی نداشتم مادرم را به آرامش دعوت کردم و گفتم بروید بخوابید " اتفاقی نیفتاده! چیزی نشده !" خلاصه انگار زمان از حرکت باز ایستاده بود ؛ بالاخره خبر این بود : " دختر دایی ؛ هم به خانه بخت رفته بود" نمی دانستم ! باید خوشحال باشم یا ناراحت ؛ بخندم یا بگریم ؛ فقط همین را از آن حال و هوا فهمیدم که انگار" احساس" ؛ این واژه دوست داشتنی سابق !در من مرده بود؛ چون یه جور خلا احساس را در بی احساسی خودم احساس می کردم . اما می دانم که اصلا خوشحال نبودم ؛ انگار غمگین هم نبودم ؛ انگار " من " نبودم . و ای کاش " این فعل " نبودن " در من تکرار و تکرار شود ؛چون خیلی دوستش دارم، تازگی ها دنبالش می گردم اما پیدایش نمی کنم ؛ نمی دانم مرا چه شده است آن همه طراوت آنهمه عشق ، صفا ، دلدادگی ، محبت و ..... کجا رفته است ؟ منی که همیشه در همه چیز اول بودم چرا این همه عقب مانده ام از قافله..... احساس " دوست داشتن " را گم کرده ام ؟ نه ! از دست داده ام ؛ دیگر وجود ندارد ، دیگر هیچگاه نخواهد آمد به سراغم ، این را خوب می دانم ! " دختر خاله عزیزم! ای تنها ترین کس من در اوج بی کسی؛ نمی دانم امروز عصر حالم را فهمیدی ؟ کاش نفهمیده باشی ! خلاصه در اوج دلتنگی بودم و وقتی صدایت را شنیدم می خواستم بی اختیار گریه کنم !گریه ای از روی شوق و اشتیاقی که مدتهاست آنرا گم کرده ام ! اما مرد که گریه نمی کند! از دست دادن عزیز یک چیزی است ولی مطمئنم که هیچ چیز به از دست دادن " احساس " نمی رسد . وای نمی دانی چه مصیبت بزرگی است ! درد بی درمان ! دوستان گلم! ببخشید که سرتان را با این خزعبلات به درد آوردم! 


