متولد 15فوریه
سلام دوستان خوبم ............................... به ناگاه صداي دلنشين اذان را از دوردست شنيدم. چشمهايم را به افق هاي دور دوختم معبدي ديدم بسان بلور كه به زيبايي بر روي آب بنا شده بود و مؤذني كه صداي مهربانش ما را به نيايش دعوت مي كرد. « خداوند» اين بار نيز مرا به سوي خود مي خواند مي خواست «او» را به خاطر «افسون» معبد رؤيايي به نيايش بنشينم. نزديك تر شديم ديگر مؤذن را به خوبي مي ديديم او لباس جنگجويان صدر اسلام را بر تن داشت. از دور پيكره ي نوراني مؤذن همچون مسجدي به چشم مي آمد. كلاهخود او چون گنبد و دستانش كه به آسمان بالا رفته بودند همچون مناره هاي آن به نظر مي رسيد. نزديك تر شديم چهره ي نورانيش فضاي اطراف گلدسته را منور كرده بود. « افسون» گفت:او «بلال حبشي» است و من كه در تاريخ خوانده بودم بلال غلامي سياه بوده است از آنهمه نور در شگفت شدم. « افسون» ادامه داد: [اينجا در همسايگي سدرةالمنتهي است و از ياد مبر كه در ملكوت خداوند زيبايي همان پاكي است. اينجا ايمان زيبايي مي آفريند و عشق فرمانرواي مطلق انسانهاست.] راست مي گفت چرا كه من در همان لحظه ي اول همنشيني با «او» به زيباترين موجودات بدل شدم و چهره ي برزخي ام به زيبايي «او» شده بود ما در كنار معبد توقف كرديم معبدي كه تا به حال به شكوه و عظمت آن نديده بودم. در تمامي درهايش فرشتگاني متبرك ايستاده بودند و در تمامي صحن ها و شبستان ها فرشتگان نمازخوان زيباترين سرودها را در ستايش «خداوند» مي خواندند. گروهي ايستاده بودند............ گروهي در ركوع............... و گروهي در سجود............. ما نا خود آگاه به سوي محلي كه جايگاه عاشقان پاك بود هدايت شديم. فرشتگان به يكديگر مي گفتند «افسون مقدّس» آمده است كنار رويد. فرشتگان يك به يك به « افسون» لبخند مي زدند گويي «او» را سالهاست مي شناسند. من در كنار «او» كه ديگر جزئي از وجودم شده بود،احساس آرامش مي كردم. كشتي نوح بود كه مرا از غرق شدن در دنيا مي رهانيد. « افسون» به جايگاه مخصوص عبادت رفت و در آخرين لحظات مرا ندا داد: [اكنون به خاطر من «خداوند» را نمازي بخوان و از او بخواه كه ما را در اين سفر ياري كند كه تنها جواز ما براي هزار سال عشق،نيايش است و نماز اولين قدم عشق است. تو بعد از نماز به لطف خداوند شايسته ي من خواهي شد و پيامبري عظيم ما را به عقد هم در خواهد آورد پيامبري كه عمري جاويد دارد و در تمامي راه ما را راهنما خواهد بود. من نيز به جايگاه عشاق نماز گزار خواهم رفت تا «خداوند» را به خاطر تو با تمام هستي ام سپاس گويم و اين نماز تنها شروع عشق است كه ما در تمامي لحظات هزار ساله ي عشق به هزار سال عبادت نيازمنديم.] من نيز همچون « افسون» به جايگاه مخصوص عبادت رفتم: دستانم را به درگاه «خداوند» بالا بردم قلبم به شدت مي تپيد و اشكهايم حالتي غمگين و جگرسوز به صدايم داده بود نيايش خود را آغاز كردم: سپاس «تو» را اي آفريننده ي بندگان و گستراننده ي زمين و آسمان اي سيراب كننده ي دشت هاي بيكران و روياننده ي گياهان دشت و دمان اي بي نياز كننده ي درويشان و عزت دهنده ي مردم پريشان اي توانبخش افتادگان و ياور ستم ديدگان؛ [شكر«خدا» كه هر چه طلب كردم از «خدا» تا منتهاي همّت خود كامران شدم](حافظ) من كه همچنان به درگاه «خداوند» ناله مي كردم به ناگاه «افسون» را ديدم كه از قايقم بالا آمده است بوي عطرش تمامي آب را در بر گرفته بود. «او» لب به سخن گشود: [خواهي توانست......... آري خواهي توانست همانطور كه هزار سال تنهايي را تحمل كردي از هيچ چيز مهراس ما سه تنيم «تو»،«من» و«خدا».] صدايش همچون عشق،شيرين بود و شگفت انگيز آنچه «او» بر زبان مي راند راز شگرف خلقت انسان بود: آري سه تن «من»،«او» و« خدا» چه تثليث عاشقانه اي. پيكر سراسر نور به سوي من آمد چشمانش را بر چشمهاي گريان من دوخت به چشمهاي معصومش نگريستم و چهره ي خود را در آن ديدم عجيب بود من دقيقاً به زيبايي او شده بودم. آري لحظه اي همنشيني با «افسون» مرا زيبا ترين آفريدگان كرد. شگفتا كه در ملكوت خداوند زيبايي همان پاكي است آنجا ديگر دروغ مصلحت نام ندارد و معيارها بر پايه ي پول نمي چرخد. آنجا ايمان انسانها از چهره هايشان شناخته مي شود و زيباترين مردمان با تقواترينند. همچنان كه فرشتگان به سوي عرش بالا مي رفتند فرشته اي عظيم -از فرشتگان مقرّب- به قايق ما نزديك شد. او ششصد بال داشت كه هر كدام به بلنداي آسمان بود بالهاي زيبايش را بر جداره ي قايق ما گسترد. صدايش طنين انداخت: [شما در ابتداي مسير خود به معبدي در نزديكي سدرةالمنتهي خواهيد رسيد آنجا جايگاه فرشتگان و پيامبران مقرّب است. وقتي كه صداي مؤذن از افق هاي دور آمد،آن معبد نمايان خواهد شد. شما بايد به خاطر نعمت عظيم الهي «خداوند» را نمازي عاشقانه بخوانيد و از «او» بخواهيد كه شما را ياري كند كه تنها جواز شما براي هزار سال عشق،نيايش است و نماز اولين قدم عشق است. شما بعد از نماز به لطف خداوند شايسته ي عشق خواهيد شد و پيامبري عظيم شما را به عقد هم در خواهد آورد پيامبري كه عمري جاويد دارد و در تمامي راه،شما را راهنما خواهد بود.] «فرشته ي عظيم» سخنش راگفت و بر آسمان بالا رفت، صدايش همان صداي زيبا بود كه در تمامي مسير با من سخن مي گفت گويي «خداوند» از طريق او با نوع بشر سخن مي راند. آخرين دسته ي فرشتگان نيز به عرش پيوست و ناپديد شد. ما به مسير خود ادامه داديم با خود گفتم: چگونه خواهم توانست «خداوند» را به خاطر اينهمه نعمت سپاس گويم امروز نمازي عاشقانه خواهم خواند و در آن با همه ان چيزها كه در اين جهان به من مربوط مي شود «او» را سپاس خواهم گفت. امروز نمازي خواهم خواند و با «خداوند» در سدرةالمنتهي ديدار خواهم كرد. امروز «او» اولين ناله هاي اين تنهاي هزاران ساله را در اولين روز از سفر به سوي نور خواهد شنيد. من كه به نعمت عظيم الهي مي انديشيدم و اينكه چگونه از « خداوند» با عاشقانه ترين كلام قدرداني كنم به ناگاه صداي دلنشين اذان را از دوردست شنيدم. چشمهايم را به افق هاي دور دوختم ......................... ادامه دارد...... . برگرفته از کتاب افسون نامه نوشته سیامک پناهی فرشتگان كه تمامي لوح ها را به آب داده بودند؛ بر « افسون»سجده كردند صداي شگفت انگيز ادامه داد: [تو را دختري خواهم داد از شكوفه هاي عشق زيباتر كه ايمانش ابليس را پاره پاره كرده است. «او» را همچون گردنبندي بر گردن آويز «او» زيباترين و گرانقيمت ترين گردنبند جهان است و تنها انساني است كه شايسته ي عشق هزارساله ي توست . «او» ، وديعه ي من از آخرين بازمانده هاي عشق زميني است. «افسون» را با خود به سرزمين حيراني ببر و بخاطر «او» مرا بعد از هزار سال تنهايي هزار سال عبادت كن. و از ياد مبر كه «او» را «من» به توبخشيدم مبادا لحظه اي «او» را بيازاري كه دنياي عشق را با تمامي عاشقانش ويران كرده اي. ظالمترين مردم كسي است كه به آنكه جز «من » پناهي ندارد ظلم كند. مبادا بر «او» ظلم روا داري كه ظالم ترين آفريدگان خواهي بود عاشق «او» باش «او» نيز عاشق تو خواهد شد بدان كه وعده من حق است و «خداوند» هرگز به گزاف نمي گويد . عشق من عظيم است و استخوانهايت را خرد خواهد كرد. تو هيچگاه به عشق من نخواهي رسيد مگر آنكه در سرزمين حيراني براي شهادت غسل كني و با «افسون» قدم به سرزمين نيايش بگذاري. تو بعد از هزار سال همراهي با «افسون» و هزار سال عبادت به شكوفه هاي عشق آسماني خواهي رسيد و در عشق آسماني تنها «من» هستم و عاشقان من همچون پيامبران مقرب معصوم مطلقند. عاشقان من در هيچ چيز نمي نگرند مگر آنكه پيش از آن ، با آن و پس از آن مرا مي بينند. آنها در رسيدن لحظه ي نماز بر خود مي لرزند و چهرهايشان زرد مي شود آنها زاهدان شب و شيران روزند. عاشقان من بوي عطر مرا از هزار سال راه استشمام مي كنند آنها با «من»بر مي خيزند. گفتارشان درست و پوشاكشان ساده است از هر آنچه حرام كرده اند چشم مي پوشند و به هيچ غير سودمند گوش نمي دهند . «من» در نظرشان بزرگ و جز «من» همه چيز برايشان كوچك و بي ارزش است. قلبهايشان اندوهگين و پيكرشان نهيف و لاغر است هر كس به آنها بنگرد ، مي پندارند كه بيمارند . هر چه در راه من بكوشند آنرا اندك مي دانند و اگر كسي زبان به تعريف آنها بگشايد ، اندوهگين مي شوند . اگر كسي بر آنها ستمي روا دارد ، او را مي بخشند به ستيزگي با كسي كه از او بيزار است نمي پردازند و در راه آنكه دوست مي دارند خود را به آتش گناه نمي اندازند . با لقبهاي زشت بندگان مرا نمي خوانند و همسايگان را هيچگاه نمي آزارند. دنيا آنها را مي خواهد ولي آنها ازدنيا گريزانند . هرگز حقيقت را قرباني مصلحت نمي كنند با دروغ فرسنگها فاصله دارند. آرزوهايشان اندك و تمامي آنها در راه من است. اگر اجلشان مشخص نشده بود هر آينه به سوي « من » پرواز مي كردند. براستي عاشق من اند و در اين عشق خواهند مرد. اما آنگروه كه از عاشقان « من »نيستند و تنها دعوي عشقم را دارند، دروغگوياني پست اند آنها هرگز شراب عشق را نخواهند نوشيد عاشق من چون «حسين»(ع) با تمام هستي اش قطعه قطعه شده است و يا همچون «مسيح»(ع) به عالم بالا هجرت كرده است. «من» دروغگويان پست را روزي به عذاب خود خواهم سوزاند روزي كه سايه اي جز سايه من نيست . آن روز تنها عاشقان واقعي نجات خواهند يافت.] سخن خداوند پايان يافت ومرا در بهتي شگرف فرو برد هنگامي كه صداي شگفت انگيز سخن مي گفت تمامي فرشتگان در سجده بودند. سخنان پروردگار پايان يافت و آنها برخاستند. پيكر سراسر نور به سوي من برگشت و نگاهش را به نوازش نگاهم فرستاد. معصومانه ترين نگاهي كه ديده ام و شايد زيبا ترين. نمي توانم خوب شرح دهم انرژي عظيمي را كه در اين كلمات ساده نهفته است دريابيد چگونه خواهم توانست از آن چشمها و آن همه عظمت سخن بگويم . آه ، مرا نجات دهيد اي چشمهاي پاك مرا نجات دهيد من هزار سال انتظار كشيده ام....... بي سخن آري هزار سال مرا نجات دهيد من بيهوش و خاموش به كف قايق خود در غلتيدم هيچگاه ندانستم، چند سال و ماه بر من گذشت گويي با اصحاب مهربان «كهف» به خوابي سيصد ساله رفته ام . باران عشق باريدن گرفته بود و قطرات مهربانش مرا از خواب حيراني به ادامه سفر رهنمون كرد باران عشق همه چيز را تر كرده بود. پيكر سراسر نور به سوي قايق من در حركت بود و فرشتگان يكايك به سوي آسمان بالا مي رفتند . فرياد كردم : من شايسته «او» نيستم مرا در پناه خود بگير. ................. ................. ادامه دارد شهري………….. شهري كه در زير باران عشق همچون مرواريدي گرانبها مي درخشيد. نزديكتر شدم نزديكتر شدم انگار "موسي"(ع) بودم كه در عبادت چهل روزه به درگاه "خداوند" خوانده شده ام و اكنون مي دانم كه آن روح عظيم در هنگام نزول نور چه ديده است. انگار "نوح"(ع) بودم و عاشقان "خداوند" را با خود بر درياي عشق مي راندم و يا "داود"(ع) كه آواز عشق سر مي داد. پنداري "بودا"(ع) بودم كه به نيروانا رسيده است و يا "زرتشت"(ع) كه با آتش اهورايي عشق جاودان شد. گويي "سليمان"(ع) بودم و بر سرزمين عشق حكم مي راندم و يا "يعقوب"(ع) كه از هجران معشوقش نا بينا شد. "يوسف"(ع) بودم و در زندان عشق گرفتار و يا "ابراهيم"(ع) كه آتش نمرود رابا نسيم "خداوند" به گلزار عشق بدل كرد. "اسماعيل"(ع) بودم و در دستان پدر به قربانگاه عشق مي رفتم يا "مسيح"(ع) كه به سرزمين عشق رفت و ديگر بازنگشت. گويي "محمد"(ص) بودم و عاشقانه ترين ترانه هاي زمين را با خود داشتم ويا "علي"(ع) در مسلخ عشق. آنچه من شهر مي پنداشتم سرزميني بود بر زير بالها ي فرشتگان با لوحهايي در دست گويي ده فرمان عشق رابر "موسي"(ع) به وديعه مي نهادند. ملائك بر فراز آب سرودي را زمزمه مي كردند هر يك جملات لوح خود را مي خواندند و عجيب اينكه صداي هيچ فرشته اي با ديگري تداخل نمي كرد تمامي لوحها از يك واژه سخن ميگفتند………..عشق آري تنها عشق نزديكتر شدم نزديكتر شدم لوحها را ديگر بخوبي مي ديدم فرشتگان به ترتيب لوحها را يكي پس از ديگري به آب مي دادند. لوحها همه مرطوب بودند نه به خاطر دريا به خاطر عشق نه به خاطر ملائك كه به خاطر انسان. باران عشق همه چيز را تر كرده بود. ديگر اشكهايم را نيز فراموش كرده بودم اشكهايي كه بي ريا ترين و صميمي ترين دوستان من بودند. نزديكتر شدم……… همه چيز را به راحتي مي خواندم عجب آنكه نوشته ها،از انساني به انساني ديگر بود سخت آشفته شدم "خداوند" مرا بعد از هزار سال تنهايي به سرزمين وحي كشانده بود تا به من نشان دهد عشقي كه هزاران سال به جستجويش بودم،اين بود. دستانم را به شكايت به درگاه او بالا بردم: پروردگارابا بنده ي خود چه كردي؟ با من سخن بگو…………" صدايي از عرش بر خاست عظيم تر از آسمان وسيعتر از اقيانوس شيرين تر از عشق: [براي چه حيراني؟ از چه مي پرسي و بر كه مي شوري؟ آيا عشق ِ "علي"(ع) به "محمد"(ص) "فاطمه"(س) به "علي"(ع) "زينب"(س) به "حسين"(ع) "يعقوب"(ع) به " يوسف" (ع) "حواريون"(ع) به "عيسي" (ع) و نوع انسان به نجات دهنده موعود عشق انساني نيست از چه مي هراسي و بر چه حيراني؟ اگر انساني به بلنداي انديشه باشد قطعاً شايسته عشق خواهد بود] من كه هنوز مبهوت فرشتگان و فرمانهاي الهي بودم به ناگاه تمام وجودم لرزيد گويي"طوفان الست" وزيده است تا آفرينش انسان را ديگر بار رقم زند. آب همچون رود نيل به معجزه ي "خداوند" شكافته شد و چشمانم را به سوي خود كشيد. دختري ديدم سراسر نور و با عظمت و چشمهايي به زيبايي خورشيد. انگار "او" را مي شناختم و چهره اش بسيار آشنا بود. من در تمامي لحظات تنهايي چهره ي مهربان "او" را در خيال خود تجسم مي كردم. من در هزار سال تنهايي با "او" زندگي كرده بودم من در عشق "او" رشد كرده و پير شده بودم. عطر تمامي گلهايم عطر عشق "او" و زيباترين پنجره ام به جهان چشمهاي مهربانش بود. صدايي از عرش برخاست: [ملاِِِِِِيك من بر" او" سجده كنيد نام مبارك "او"............"افسون" است. "او " نفس همه پاكيهاست "من" ، "او" را به تو خواهم سپرد. "او" پاداش هزار سال تنهايي توست و تو" شايد" شايسته ي او باشي.] ...................... ادامه دارد برگرفته از کتاب" افسون نامه" نوشته سیامک پناهی "به صحرا شدم ، عشق باريده بود و زمين تر شده بود و آنچنان كه پاي مرد به گلزار فرو مي شد ........ پاي من به عشق فرو مي شد . "بايزد بسطامي_ تذكرة الاولياء " " تقديم به افسون كه افسون زندگيم بود و با عشقش به لحظه هاي توحيد رسيدم و شكوفه كردم " صداي "بايزيد" تمام وجودم را در بر گرفته بود صدايي سخت صدايي استوار و تلخ كه با تمام هستي ام مرا به جستجوي عشق فرا مي خواند. غم هزار سال تنهايي و هزار سال جستجو و هزار سال انتظار مرا سخت متحير كرده بود. مي گفت كه از جانب " خداوند "بر من نازل شده است مي خواست قدم در راهي نهم كه در اعماق آن راز شگرف عشق نهفته است خواستم بگريزم .................اما نشد صدا هر لحظه با من بود. التماسش كردم به پايش افتادم گفتم بگذار برگردم ....... من به جستجوي آب و ناني دل خوش كرده ام. هزار سال تنهايي مرا سخت دگرگون كرده است چرا از بين ميليونها انسان مرا برگزيده اي من كه حتي از انجام زندگي روزمره خود عاجزم. هر چه عجز و لابه كردم سودي نداشت تا آنكه در لجظه اي طاقت فرسا خنجر به گلويم نهاد خنجر به گلويم نهاد ........ و من .........كه سلاحي جز اشك نداشتم و قايق شكسته اي كه گهگاه با آن در سيلاب اشك به جستجوي نور سفر مي كردم به تسليم گردن نهادم و پذيرفتم. او را گفتم به جستجوي عشق خواهم رفت اما تنها بخاطر "عشق" وتنها بخاطر " او" "او" كه مرا اينچنين تنها به جستجوي كيمياي هستي روانه مي كند. آري به جستجويش خواهم رفت نه در خشكي كه در دريا نه در بيابان كه در اين آبي درياي بيكران . سكوت خداوند قايقم را شكسته بود و قلبم را نيز قايق شكسته ام را همچون قلب شكسته ام با خود خواهم برد . بر خود نهيب زدم كه امشب به دريا خواهم رفت تنها تنهاي تنها به جستجويش خواهم رفت. بگذار غروب در آيد و خورشيد را فراموش شود من زيباترين ترانه ها را در عظمت خورشيد در مدح روشنايي و ستايش نور شنيده ام اما هزار سال است كه آنها را فراموش كرده ام و سالهاست كه در كوير بيتوته كرده ام اگر در كوير باشي هرگز خورشيد را نخواهي سرود بگذار خورشيد فراموش شود امشب عاشق خواهم بود و خواهم باريد. امشب " خداوند" در يك تلاش هزاران ساله با نوع بشر سخن خواهد گفت. غروب داشت آرام آرام مرا با سياهي ظالم شب تنها مي گذاشت به دريا شدم چه باك ازغروب و چه باك از شب كه خدا هست و" او" خوش رفيقي است نه صدايي نه ز يك موج ناله اي تنها باران عشق بود كه مرا در خود گرفته بود . ساعت ها گذشت .............. من به سوي هدفي كه " خداوند" مرا بدان مي خواند در حركت بودم . من به خود مي رفتم كه خوانده شده بودم و انتظار بشر از سكوت خداوند رو به پايان بود من مي رفتم سرفراز و پر غرور همچون عشق. من كه دستان مهربان " خداوند " را بر سرم احساس مي كردم به سرزمين عشق وارد شدم. سرتاسرآب را نوري در خود گرفته بود گويي درملايك هفت آسمان لوح اعظمي در آغوش داشتند و بر آسمان آب به پرواز در آمده بودند. به سوي نور رهسپار شدم باران عشق رنگين كماني شگرف ايجاد كرده بود كه هنوز هم ......... ياد آوريش رعشه بر اندامم مي اندازد. چه بگويم و چگونه توصيف كنم ؟ چگونه مي توان با كلمات كه از جنس زمين و خاكند از آنهمه عظمت سخن به ميان آورد؟ و به نوع بشر گفت تا شراب عشق ننوشد هرگز زنده نخواهد بود و پيراسته نخواهد شد من آمده بودم كه كلمات "خداوند"را با جملاتي از جنس خاك براي انسان اسير خاك بازگو كنم. من پيام آور عشق بودم من پيام آور عشق زميني بودم عشقي كه تنها جرقه اي از عشق خداست. عشقي كه شايد سايه اي از عشق حقيقي باشد. به سوي نور رهسپار شدم قايق من گويي در آسمان به پرواز درآمده بود. من در تمامي مسير حتي لحظه اي خستگي پارو زدن را در دستان عاشق خود احساس نكردم در انتهاي افق شهري بر آب بنا شده بود شهري از جنس بلور آه ........كلمات مرا ياري كنيد من عمرم را بر سر راه شما گذاشته ام . .................. ادامه دارد به نقل از کتاب افسون نامه نوشته سیامک پناهی سلام منتظر پست جديدم باشید به نقل از کتاب " افسون نامه " نویسنده : سیامک پناهی
عید سعید غدیر را به همه تبریک میگم![]()

![]()
افسون من![]()
خواهي توانست ....
آري خواهي توانست
همانطور كه هزار سال تنهايي را تحمل كردي
از هيچ مهراس
ما سه تنيم
"تو " ؛ " من " و "خدا"![]()
چه تثلیث جالبی![]()
![]()
![]()

