تبليغاتX
متولد 15فوریه

متولد 15فوریه

به نام او که همه نامها از آن اوست

گوش دادن، یکی از اسرار ورود به بارگاه خداوند است. گوش دادن یعنی بنده بودن .

گوش دادن یعنی فراموش کردن کامل خودت، تنها در آن هنگام که میتوانی گوش کنی. زمانی که با توجه و دقت به کسی گوش می دهی ، خودت را فراموش می کنی . اگر نتوانی خودت را فراموش کنی ، هرگز گوش نمی دهی اگر بیش از حد در مورد خودت ، خود آگاه باشی. صرفا" وانمود می کنی که گوش می دهی ، اما توجهی نمی کنی. ممکن است ظاهرا توجه کنی اما از اعماق وجودت گوش نمی دهی ، وقتی که گوش می دهی دارای پذیرش می شوی. دیگریک مهاجم خشن نیستی. برای رسیدن به خداوند به صورت یک فاتح نمی توانی پیش بروی . تو تنها وقتی به خدا می رسی یا بهتر است بگویم خدا تنها وقتی تورا تحویل که پذیرا باشی . پذیرنده باشی . به امواج اقیانوس نگاه کن . هر چه موج ها بالاتر می روند فرودی که به دنبال آن فرا می رسد ، عمیق تر است.زمانی تو موجی و زمانی دیگر گودی خالی هستی که بعد از آن فرا می رسد از هر دوی اینها لذت ببر . به هیچ یک معتاد نشو . همواره تلاش کن اما دلت

نخواهد که همیشه در اوج باشی این ممکن نیست. هرگز چنین چیزی ممکن نیست که تنها تو حرف بزنی و به آنچه دلت می گوید عمل کنی و راضی هم باشی . این به سادگی غیر ممکن است و جزء طبیعت انسان الهی نیست. از اوج قله تا زمانی که ادامه دارد لذت ببر و وقتی نوبت به دره می رسد ، از دره و سختی هایش لذت ببر که آن نیز ممکن است دستوری باشد که باید به آن گوش دهی :پس عمل کن . قله یعنی هیجان ، اما هیچ کس نمی تواند همیشه در هیجان باشد باید گاهی هم در دره بنشینی و بالای سرت را نگاه کنی و به فرمانهای آسمانی گوش دهی .

فعلا ....

خداحافظ.....

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9:4 توسط مهدی| |

سلام

موضوع اين پست رو " انتظار" انتخاب كردم تا با شما دوستان گلم از اين وا‌‌‌ژه بسيار زيبا اما در عين حال " استرس زا "  صحبت كنم .تا حالا   شده كه منتظر مونده باشين منتظر كسي ، چيزي يا اتفاقي باشين ؟ حتما شده ، غير ممكنه آدما منتظر نمونده باشن ، حتي واسه يه دفعه ! هر كسي واسه منتظر موندنش دليلي داره كه واسه خودش خيلي درست به نظر مياد ! البته شايد واسه ديگران منطقي نباشه ، چون وقتي منتظري همه حواست به انجام اون حادثه كه مي خواد بياد و اتفاق بيفته متمركز شده واسه همين ديگه بر نمي گردي و ببيني آيا تا حالا مسير انتظارتو درست اومدي يا نه ؟. آيا اصلا بايد منتظر بموني تا اون حادثه اي مي خواد از راه برسه  ،  از را ه بياد ؟ و تورو غافل گير كنه يا نه ؟

به نظر شما نبايد يه قدم به سوي جلو برداريم تا اون مجبور بشه ماهيتش رو نشون بده ، و به ما نزديكتر بشه .؟ البته شايدم اون پا به فرار بزاره و بره و ديگه ما درك كنيم كه تا حالا هم بي خودي منتظر مونديم .

اما اگه اون هم دلش بخواد ميتونه هر قدمي كه ما بر مي داريم يه قدم هم اون به سمت ما برداره و به ما بپيونده و به ما بفهمونه كه اشتباه نمي كرديم تا حالا هم !

اما بايد واسه منتظر بودن هم خوب فكر كنيم كه بعدا افسوس نخوريم كه گرانبهاترين چيزمون رو از دست داديم  و اون چيزي نمي تونه باشه جز" وقت "!! زيرا كه زمان هيچ وقت  دنده عقب نداره ! پس بايد بهترين تصميم رو بگيريم و بدونيم كه هر تصميمي كه مي گيرم تاوان اون تصميم فقط با خود ماست و هيچ وقت ديگرون رو يا اوني كه منتظرشيم رو در راهي كه  خودمون انتخاب كرديم مقصر ندونيم .

    بدان " فاتح ترين اشخاص ، جسورترين اشخاصند "

   غريبه بدان " تنها 7 روز ديگر براي انتظار من  باقي مانده است " " فقط و فقط 7 روز"

   كاش اين 7 روز هم زودتر سر آيد ؟

 اما تو اي غريبه !!!! چقدر منتظر مانده ايد يا خواهيد ماند ؟ 1 روز؛ 1 ماه ؛ 1 سال ؛ يا .................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   

 لطف كن و نظرت رو در مورد انتظار بگو .!

 فعلا .....

خداحافظ ......

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 19:9 توسط مهدی| |
بخشیدن" یکی از عجیب ترین و گاهی سخترین و اغلب کمیاب ترین و اکثرا پرطرفدارترین و همیشه آسمانی ترین فعل انسانی بوده."انسانی "بودنش مهمه چون "بخشش" تو ذات طبیعت و اهل طبیعته.

 

از همه جالبتر اینه که معنی این کلمه بر حسب نیاز مون تغییر می کنه.... گاهی، بجای "گذشتاستفاده می کنیم..یعنی وقتی می بخشیم که "بگذریم"، رد بشیم، نمونیم.که خب معلومه، 

این گذشتن چون چیزی رو عوض نکرده، با خودش ردپا و اثری می ذاره که مثل یه ضربه به آهن گداخته واسه همیشه می مونه و فقط کافیه یه جمله یا یه تصویر دوباره به ما یادآوری کنه که از چی "گذشتیم" و باز داغ دل یا دل داغمون تازه بشه...

 

خیلی وقتا، می خوایم یا ازمون می خوان که "فراموش کنیم" به جای این که ببخشیم.

 

باید یادمون بره چه اتفاقی افتاده یا چه اتفاقی باید می افتاده. باید انتظارات خودمون یا وظیفه اطرافیان رو

از همه جا پاک کنیم. اگه این درست باشه ، آلزایمری ها بخشنده ترین آدمهای عالم میشن.

 

وقتی میبینیم که نلسون ماندلا به زندانبانی که 27 سال از عمر بی بازگشت اون رو حبس کرده با صراحت میگه:

 

" می بخشم ولی فراموش نمی کنم" دیگه باید مطمئن بشیم که این دو فعل، اصلا شبیه لاله و لادن مرحوم نیستن که جداییشون به معنی ازبین رفتنشون باشه...

 

و گاهی بخشیدن واسه خیلی ها یعنی "صدقه " دادن....یعنی "زیادی ها" رو رد کردن. یه جور "از سر باز کردن و به کارهای مهمه دیگه رسیدن" میشه، که این دیگه توضیح دادنش در اصل توهین به"IQ محترم" مخاطب میشه....

 

به "بخشیدن" فکر کنیم...یادمون باشه "بخشندگی" به همراه مهربانی، اصلی ترین صفت خداونده.

 

برای بخشیده شدن اول، باید بخشید....

 

پس شاید بشه همه قدر نشناسی ها و فراموشی ها و کم فروشی ها و دل فروشی ها رو بهم "بخشید"..میشه؟..دعاکنیم...همین.

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 11:53 توسط مهدی| |
رفتن" مثل هر پدیده ی دیگه ای زمان و وقت معینی داره، و باید درست تشخیصش داد و بی درنگ انجام.

یعنی گفتن به موقع "خداحافظ" شاید خیلی از" سلام" به موقع مهمتر باشه..چون وقتی میگی سلام ، همیشه حق استفاده از خداحافظ رو واسه خودت نگه داشتی..اما بر عکسش صادق نیست..

خیلی وقتا رفتن و خداحافظی کردن دیگه هرگز سلامی به دنبال نداره...پس میشه بی محابا سلام کرد..اما برای وداع باید حتما وقت گذاشت و فکرکرد.

به عبارت دیگه به یک جمع به یک شغل به یک موقعیت و خلاصه به یک اتفاق پیش رو میشه چندین بار "سلام" کرد اما در اغلب موارد فقط یک بار فرصت "خدا نگهدار" گفتن رو داریم...پس  گفتن "خداحافظ"  باید نتیجه یه سری فکر و تصمیم باشه....

این موضوع اصلا محدود به زمینه خاصی نیست در هر موقعیت و شرایطی که باشید، درک و تشخیص به موقع رفتن خیلی حیاتیه...

تو ورزش یا هنر یا شغل یا روابط شخصی، دوستی، زناشوئی و حتی یه مهمونی ساده ،مهمترین چیزی که حرمت شما رو نگه می داره، خاطرات خوب رو به همراه میاره و در شکل ایده آل، حسرت حضور شما رو به شکل مثبتش در فضا جاری میکنه ، همون درک درست زمان رفتنه...

موندن زیادی در هر جا و هر موقعیتی، کمترین ضررش تبدیل کردن شور و شوق طرف یا  اطرافیان به "عادت" و بعدترش به  "یکنواختی" و دست آخر "خستگی" است...حضور به اندازه و رفتن و ترک کردن به موقع، همیشه با خودش "حرمت" و "تازگی" و "اشتیاق تکرار" میاره...

البته بی تردید باید روی "به موقع" بودن این عمل تاکید داشت...یعنی نه دیر و نه زود...

"زود ترک کردن" و رها کردن و "رفتن"، که میتونه از بی انصافی باشه یا اغلب نا شکیبایی و تشخیص غلط و خیلی وقتا از خود خواهی یا داوری خودسرانه، زخمی میزنه به عمر نفس و حسرت رو، به تلخترین شکلش به خاطرات اون دوران و اون آدم، سنجاق می کنه

گفتنی و مثال زیاده اما خلاصه ش اینکه با هر کی هستی در هرجا و مکان و مقامی که هستی، بدون  که تاثیر حضورت و ثمره بودنت با به موقع رفتنت عجین شده... قبل از عادی شدن...قبل از  اینکه عذرتو بخوان...و قبل از اینکه همه اشتیاق به بودنت، فراموش بشه خیلی محترمانه، برو...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 10:54 توسط مهدی| |
اي خوب زيبا ، حالا كه قلب مهربانت چيزي به جز دوري ز تو از من نخواهد من با كمال عشق آرام ، از شهر خواهم رفت ، تا تو هرگز زمن وز قلب ناچيزم نرنجي آن گه كه از پس كوچه هاي وادي عشق من با خيالت ميگذشتم پاي كوبان اي كاش آن گه ساز ناموزون من را نشنيده باشي ، تا دل تو ـ آن قلب زيبا و رئوفت ـ از ساز من خش برندارد گفتي كه ديگر طاقت من را نداري ، من ميروم اما مبادا ديگر پس از من ، با ياد من ذهن عزيزت خسته گردد اي گل مبادا بعد من هر عشق بيهوده تو را بر غم نشاند نا گه به هر ديوانه قلبت را ببازي ، ديوانه هاي شهر تو زيبا پسندند از آن دل زيبا براي هيچ كس ماوا نسازي من ميروم تا در خيال تو بميرم گفتم به قاصدهاي شهرت تا مبادا پيغام مرگم را به گوش تو رسانند تا يك زمان از اين خبر قلب قشنگت حتي براي لحظه اي محزون نباشد ديشب برايت راستي شعري نوشتم اما نياوردم بخواني تا دگر آرام ارام اين بنده ي ناچيز را از خاطر خود مانند گردي روي شيشه ، ـ با دستمال بي وفائيها بروبي ... وديگر به تو سلامي نخواهم كرد مبادا ماندگار گردي و خواست سرنوشت يا خواست خدا تو را مجبور به كاري كنند كه حرف دل تو نباشد. اما در اين كلام آخر بايد بگويم كه خودخواهي من و تو از حد جنون گذشته بود و ديگر نميتوانم خودخواهي من باعث شود كه اثرش را در كارها و اعمال تو ببينم؛ اما بدان كه تا به حال بارها خودخواهي هايم را در تو ديدم و بارها براي خود متاسف شدم كه باعث شدم روح و ذهن زيبايت را به اين خصلت زشت آلوده كنم. اما اكنون كه تو عزم رفتن كرده اي ، نمي توانم و نمي خواهم خود خواهي هاي من باز باعث آن شود كه تو را مردد كنم در رفتنت ! برو! اما بدان كه قبل رفتنت بايد يك دروغ بزرك را بگويم و آن اينكه "دوستت ندارم "! به قول ويكتور هوگو "اگر خواسته باشم در وصف تو آنچه در" سر" بگويم ، صد ها كتاب و دفتر خواهد شد ؛ اما اگر خواسته باشم آنچه در "دل" است را بگويم ، فقط دو كلمه است و آن اين است كه " دوستت دارم " مي دانم كه ديگر بازگشتي نخواهد بود ، چرا كه تو ديريست راه خود را باز شناخته اي و من هنوز در بيابان غفلت و پريشاني سرگردانم و ندانم ونتوانم راه خود را به اين زودي پيدا كنم ، اما بسيار خوشحالم كه تو از اين بي سر و ساماني نجات پيدا كردي وراه درست را پيدا كرده اي! مي داني و مي دانم كه سخن از جدايي بس دشوار است و" فراموش كردن" يادآنهمه خاطرات زيبا و بي ريا كه با يكديگر داشتيم و در ذهنمان به يادگار گذاشتيم ؛ بسيار سخت خواهد بود ! اما تو تصميمت را گرفته اي و راه ديگري جز جدايي در پيش ندارم ! اما باز هم " قسمت " مي دهم كه اگر يك روز كوچكترين كاري و مشكلي داشتي ؛بداني كه باز هم مثل هميشه يك داداش كوچولو خواهي داشت كه حرفهايت را با گوش جان گوش دهد . و در پايان يك توصيه به تو مي كنم چون برايم عزيز بودي و هستي و خواهي بود و آن اين است كه براي حل مسايل هميشه نبايد " صورت مساله" را پاك كرد. مي دانم كه منظورم را فهميده اي ؛ پس تو رو خدا تنها شاهرگ زندگي من را قطع نكن و بگذار باز هم بتوانم با خواندن مطالب زيبايت نفسي تازه كنم و تجديد خاطراتت را هر روز در ذهنم جشن بگيرم ! اگه دلت خواست باز هم براي من نظر هاي زيبايت را بگو.! منتظر ديدارت هستم در روز موعود.
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 21:10 توسط مهدی| |

حسرت

 

تا بوده همین بوده

بیدارم و می خوابی

یخ بسته و خاموشم

هستی و نمی تابی

 

ز خمامو نمی بندی

ابری و نمی باری

انگار نه انگارِ

آغوش منو داری

 

تابوده همین بوده

حرفامو نفهمیدی

یک بوسه رو بی تردید

با عشق نبخشیدی

 

تعبیر یه کابوسم

چشماتو که می بندی

می پوسم و می ریزم

می بینی و می خندی

 

تا رد شم از این تکرار

دستاتو به من بسپار

آغوشم ُ باور کن

یک لحظه، فقط یکبار

 

شعری از "المیرا آقازاده"

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:0 توسط مهدی| |
American Goldfinch
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 14:16 توسط مهدی| |

 

از فراز و نشیب کوچه انتظار آمده ام به دیدنت. آمده ام با سلامی قلب مهربانت را گرمی دهم و

 

روح بزرگت را نوازش. آمده ام تا آنچه در دل دارم با تو بگویم. آمده ام تا دستت را بروی قلبم

 

نهی و رایحه درد را بشنوی تا دیگر از پیشم نری. آمده ام با یک دسته گل سرخ.....

 

می خواهم امشب از حرفهایی صحبت کنم که تا الان نگفتم و شایدم گفته باشم و خوب

 

 بیان نکرده باشم ، من تا همین لحظه  چندین بار حرفهای که با هم می زدیم را مطالعه

 

 کردم اما در همه آنها و حتی در نامه هایی که بهت می زدم متذکر می شدم که هیچ

 

موقع مانع تو در تصمیمی که برای سرنوشت آینده ات خواهی گرفت نخواهم شد و

 

بارها متذکر می شدم که " من " بهترین گزینه نیستم و با این حرف می خواستم بدانی

 

 و درک کنی که چقدر دوستت دارم و آینده زیبایت تو ،همان آینده زیبای من است و

 

 همیشه آرزوی خوشبخت شدنت را دارم ، و الان هم این چند روز که مرا از خیلی

 

چیزها محروم کردی ویه شبه ره صد ساله پیمودی و تیر خلاص را پرتاب کردی و

 

 گفتی که این آخرین بار هست که با من صحبت می کنی ، سراسر این روزها را به تو

 

 فکر می کردم به خوشبختی تو و به سعادت تو و هیچ گاه حتی برای یک لحظه به

 

خودم و به آینده نامعلومی که در انتظار من است فکر نکردم ، میدانم وقتی این مطلب

 

 را می خوانی با خود، خواهی گفت که من هم همینطور بودم و حالو روز خوشی

 

 ندارم مثل تو ؛ اما به خداوندی خدا من به این امید زنده می مانم که خوشبختی تو را با

 

 چشمانم ببینم و با قلبم احساس کنم که تو با یکی بهتر از من خوشحال و شاد هستی و

 

 این آرزوی دیرین من است .

 

اما یک گلایه دارم و آن اینست که  به من می گویی  " نمی دونستم قبول نداری

 

 حرفهام و انتظار داری بهت بگم دوستت دارم من فکر می کردم با

 

حرفهام با حرکاتم متوجه شدی اما باز هم ............ " من همه حرفاتو قبول

 

 دارم و برای همین برای سرنوشت تو بیمناکم و می ترسم از اینکه نتوانی به رویاهایی که

 

 در ذهن داری  و بس خالص وپاک بود برسی "

 

وقتی به من میگویی که " دوستش ندارم" یا میگویی " مرا مجبور کردند " یا می گویی "

 

خداوند این راه را به تو نشان داد " سخت ذهنم آشفته می گردد و می ترسم از سرنوشت کسی

 

که به اندازه  تمام لحظات زندگیم دوستش دارم .

 

به من حق بده که کمی بیمناک باشم و بترسم از این صحبت تو که می گویی "  در بن  بست 

 

 زندگی  , های  و هوی عقل  را  به  سکوت  وا  می دارم و از چشمه احساس , مشتی  رویا

 

  بر می دارم و حقیقت  تلخ  گذشته ها را می شویم تا شاید چند صباحی خوش باشم , کاش

 

دستی به نیرومندی معجزه یاریم کرد تا رویاهایم را رنگ واقعیت بزنم."

 

میخواهم بدانم چرا به بن بست رسیدی؟ آیا من مقصر بودم؟  میخواهم بدانی که من هم به سهم

 

 خودم مقصر بودم و بدانی که تاوان این کارم را هم دارم پس می دهم و شاید در آینده بیشتر

 

این تاوان را درک کنم .

 

اما با این حرفت بیشتر موافقم که:

 

 "  کاش وقتی دلی می گرفت به یاد قلب شکسته اش  تا  صبح  ستاره ها را  مهمان چشمانش

 

 کنیم و شقایقهای عاشق را پیشکش  قلب  نا  آرام او. کاش رسم معرفت را هیچ گاه از یاد

 

نبریم . کاش وقتی دلی گرفت برایش سایبانی از مهربانی بسازیم و دستانی را که بوی عشق

 

 می دهند نثارش کنیم."

 

پایان 1.7.85

 

*****************************

 

3.7.85

 

 "بازم سرقرار نیومدی منم مجبور شدم که ازت خداحافظی کنم "

 

امروز اولین روز ماه زیبا و دوست داشتنی رمضان بود و چقدر شروع زیبا بود ،

 

 شروع جدید سرآغاز زندگی جدید من است ، می دانی از خدا خواستم که در این ماه به

 

 من توفیق آن را دهد که بتوانم گناهان بی شمار گذشته را از قلبم شستشو دهم و قلب

 

 من دیگر رنگ گناه راهرگز نبیند .

 

نمی دانم خدا به من کمک خواهد کرد ؟ واسم دعا کن که بتونم گذشته بدم رو جبران

 

 کنم و بتونم به راه زیبایی که خدا پیش رویم قرار خواهد داد پا نهم و بشویم غبار دل

 

 از " کینه " " نفرت " و خیلی خصایص بد که در گذشته داشتم .

 

خدایا : به من نیروی عظیم عطا کن تا بتوانم شوق دوست داشتن را در خود زنده کنم .

 

شاید دیگه واسه همیشه از " نت " بیام بیرون و چیزهایی که در این دنیای مجازی

 

 دست دادم رو در دنیای واقعی بیابم .  و بتونم به همه آرزوی پاکی که در نطفه خفه

 

 شده یه روزی برسم و بتونم به راهی قدم بنهم  که پایانش پیدا باشد !

 

برای تو که یه چند صباحی " محرم اسرارم بودی " آرزوی خوشبختی را با تمام وجود

 

 از خدای مهربون دارم  و ازش می خوام که در همه زندگیت یاور همیشگیت باشه .

 

در پایان اگه یه روزی دلت خواست با من راز دل کنی بدون که من بازم تنهات نمی

 

 زارم و قسمت میدم که به من بگی تا در حد توانم کمکت کنم .

 

****************************************************

 

نذار تنها بمونم

 

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 23:27 توسط مهدی| |