تبليغاتX
متولد 15فوریه

متولد 15فوریه

امشب بار دیگر برای تو می نویسم ، اما دوست دارم تا آخر بخوانی و قضاوت کنی!

 دیوونه

پنج شنبه 30.6.85 ساعت 11.45 نیمه شب

 

"" دلم گرفته ، به ایوان می روم و بغضم را می ترکانم به امیدی که دیگر

 

 ترا به یاد نیاورم اما مگر می شود که تمام وجودم را فراموش کنم ؟ مگر

 

 می شود تمام خاطراتم را از خودم بگیرم . می دانستم می آیی ، و  می

 

دانم باز هم می آیی ، اما من باز هم منظورم را بد بیان کردم ، باز هم

 

نتوانستم با دلی خونین با دلی که دیگر طراوت گذشته را هرگز نخواهد

 

 داشت خوب بنویسم و خوب بفهمانم .

 

ما می توانستیم مثل گذشته ، مثل همیشه به هم عشق بورزیم ، به هم امید

 

دهیم ، و جانانه از همدیگر در برابر ناملایمات زندگی دفاع کنیم ! اما تو

 

 تصمیمی گرفتی که مرا حذف کرد ، تو تصمیمی گرفتی که دیگر رنگ

 

 عشق نداشت و بدین سان بذر " نفرت " ،"کینه " را در وجودم  کاشتی .

 

می دانم که نمی توانی حال یک عاشق " گم گشته معشوق " را بفهمی ،

 

می دانم که دیگر روزهای خوش گذشته تکرار نخواهد شد ، می دانم  که

 

دیگر ترا نخواهم دید ، صدای نشنیده ات را نیز نخواهم شنید ؛  اما نمی

 

 دانم  چرا بازهم  " امید " دارم ، چرا نمیتوانم  از تو متنفر باشم ، چرا

 

 نمی توانم برایت آرزوی " خوشبختی " با کسی که نمی دانم دوستش را

 

داری یا نه  را نداشته  باشم .اما این را خوب می دانم که اگر به من می

 

گفتی " خودم او را انتخاب کردم " یا می گفتی " دوستش دارم " یا حتی

 

 برای یک بار به دروغ می گفتی " دوستت ندارم " راحتتر از هر زمانی

 

 با تو وداع می کردم ؛ تو به من می گویی حرفهایم را قبول داری

 

اما نمی گویی چرا این تصمیم بزرگ را تنهایی گرفتی؟ نمی گویی که چرا

 

 دیگر به من اجازه صحبت با خودت را نمی دهی ؟ نمی گویی چرا من

 

اجازه دیدنت را ندارم ؟ آیا  من نمی توانم عشقم را ببینم ، ببویمش و

 

 بگویمش درد فراغ را؟

 

آخر چرا اینهمه بی رحم شده ای ! بی رحم از این بابت که مرا که با تمام

 

 وجود عشقم را نثارت می کردم تنها گذاشتی و بی خبر این تصمیم

 

دهشتناک را با سرنوشت من کردی ؟ می گویی" سهم من و تو

 

ازسرنوشت این بود" من می گویم سهم من و تو بیشتر از این بود اما نمی

 

دانم که چه شد که توانستی این کار را بکنی!

 

بدان و آگاه باش که دیگر عاشق هیچ کس نخواهم شد ؛ من دیوانه ات بودم

 

 اما دیوانه هیچ کس نخواهم شد ؛  یادته وقتی بهت  می گفتم " دیوونه "

 

این یعنی کمال عشق من، یعنی پرستش تو، یعنی اینکه دیوونتم ، یعنی

 

اینکه اسیرتم ، اما دریغ از یه بار که به من بگی " دوست دارم "  من نمی

 

 خواستم بهم بگی " دوست دارم " می خواستم اینواحساس کنم اما یا از

 

 خنگی من بود یا از .... که نشنیدم و ندیدم .

 

تو میگی "من حرفهامو گفتم بهت از کجا می دونستم اخرش این

 

 جوری میشه من که از قصد این کارو نکردم من تمام احساسمو

 

تقدیم به تو کردم خودت اینو می دونی باید چیکار می کردم من همه

 

 چی رو بهت گفتم. " می دونی چیه این حرفتو اصلا قبول ندارم

 

چون تو تصمیم گیرنده نهایی بودی ، تو می تونستی جهت زندگیمونو

 

 عوض کنی ، اما نکردی .!

 

دلم خیلی پره ! خیلی پره ! همه ء دوست داشتن هام همه ء دیوونگی هام

 

 به سر اومده دیگه حتی حوصله سر بسر کردنتم رو ندارم ! دیگه حالم از

 

 این دنیا بی وفا از این سرنوشت شومی که نصیبم شده بهم می خوره ،

 

دیگه حالم از خودمم به هم میخوره !

 

 میدونم منم بیشتر از تو مقصرم ؛ می دونم اصلا همش تقصیره منه ؛

 

میدونم که " خود کرده را تدبیر نیست " اما نمی خوام قبول کنم که دیگه تو

 

 را احساس نکنم ؛ نمی خوام که باور کنم که سرنوشته من اینه !

 

خدای من ! می دونم که اینها همه تاوان گناهان منه، که اگه همه ستارگان

 

 و کهکشونها و تمام هستی گریه کنند و در زمین سیلی بیاد بازم اندکی از

 

 گناهان منه عاصی نمیشه، اما پس کو مهربونی تو، کجاست مهر بی

 

پایانت ، کجاست  لطافتت ! هیهات که تو هم دیگر مرا تنها گذاشتی و من

 

 ماندم و تنهاییم و غم  تنهاییم !

 

و این هم یک فراغ نامه که تقدیم تنها کسم میکنم :

 

" تو نمی دانی ....، آه تو نمی دانی فرشته ء من ، حالا که تنها هستم ،

 

حالا که به توفکر می کنم ، حالا که در عالم خیال تو را نوازش می دهم ،

 

 حالا که اشکهای گرم وسوزانم را بر ویرانه دل  می ریزم ، با چه افکار

 

غم انگیزی دست به گریبان هستم !

 

 افسوس ... من میدانم که باعث رنج شده ام ، من میدانم که سبب فرو

 

ریختن اشکهای توشده ام و برای همین ... نمی توانم ترا از ویرانه ء

 

خرابی که دیگر یارای پایداری در برابر سیل بنیاد کن حوادث و

 

 طوفانهای مهیب زندگانی است را ندارد بیرون کنم و رنج

 

 می کشم .

 

از تو می خواهم رحم داشته باشی ، به من که تمام هستی خود را به عشق

 

 تو بسته ام ، به منی که در ویرانه دلم محبت ترا جای داده ام رحم کنی و

 

 باز هم مرا دوست بداری .

 

 در این لحظه چه می کنی ؟

 

 محبوب من گریه می کنی؟ رنج میکشی؟ آیا برای من گرفتار رنج هستی

 

و من آنجا نیستم ؟؟

 

آیا بروی ویرانه های دل من اشک حسرت وغم میریزی و مرا به یاد می

 

 آوری؟ ؟

 آه فرشته ء من ...از اینکه نمی توانم این دل ویرانه را به تو نشان دهم که

 

 مملو از « گنجینه عشق توست » در عذابم ... ویرانه دل مرا فراموش

 

مکن ، اینجا خانه توست ،

 

 خانه آمال توست ، خانه مهر و محبت توست . "

 

زندگي سه چيز است :اشکي که خشک مي شود...

لبخندي که محو مي شود....و آدمي که در عالم تنهايي باقي مي ماند!

                             بي دل خسته در اين شهرم و دلداري نيست

 مداواي خود اي دل بکن از جاي دگر

که در اين شهر طبيب دل بيماري نيست

يارب اين شهر چه شهري است که يوسف دل

                       به کلافي بفروشيم و خريداري نيست ""
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 1:10 توسط مهدی| |

"نازنین من"

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

 

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

 

نمی دانم از کجا بگویم؟ ، نمی دانم چه بگویم؟ ، اصلا برای چه کسی بگویم؟ برای تو بنویسم

 

 که مرا بی صدا شکستی و رفتی ! برای خودم که نابودم کردی! برای تو

 

که مرا به بازی گرفتی ! برای خودم که دیوانه وار می پرستیدمت،

 

یا برای تو که دیگر نمی آیی، دیگر هیچ نمی دانم .

 

اما رفتی و چه ناجوانمردانه رفتی! خودت بهتر از من می دانی که چه می گویم ؛ تو مرا

 

 محکوم به خیانت می کنی و می روی ! آیا من هیچ حقی نسبت به تو ندارم ؟ آیا سهم من

 

هیچ است؟ آیا من لیاقتم این بود؟ آیا این سهم من از آشنایی با تو بود ؟ آیا باز مرا متهم به

 

 خیانت می کنی؟

 

تورو خدا یه حرفی بزن و مرا باز هم متهم به کارهایی کن که هرگز در مخیله من هم جای

 

 نمیگیرد ؛ مرا آتش بزن تا مگر شعله های جان من ؛ تورا بیدار کند ! شاید بفهمی که چقدر

 

 محتاج تو بودم ، شاید بفهمی که چه بی صدا مرا شکستی .

 

سهم من خوشبختی " هیچ " بود!؟ باشد هیچ خیالی نیست !اما بدان که تصمیمی که گرفتی

 

بس خودخواهانه بود ؛ تو به من قول داده بودی که تا آخر با من میمانی

 

 اما در نیمه راه بازگشتی .

 

آیا من هیچ حقی نداشتم ؟ آیا نباید با من مشورت می کردی ؟ تو که روزی مرا دلداری

 

میدادی ؛ حال کجایی که صدای  نازنینت ، نگاه مهربانت ، مرا یاری دهد !

 

می دانم که این " مصیبت نامه " مرا خواهی خواند ؛ اما بدان که این گوشه ای از غم وغصه

های من است و تنها گوشه ای از مصیبتهای من است .

 

مصیبت بزرگتر آنست که تو به راهی گام گذاشتی که پایان نامعلومش مرا از بین خواهد برد

 

 ، من آنقدر به تو وابسته ام که نمی توانم یک لحظه دوری تو را تحمل کنم ، چه رسد به آنکه

 

ببینم دیگر تو نباشی .

 

 

تو به جای من !

 

آیا اگر من با تو همچنین کاری را می کردم تو باز هم می توانستی " بودنت" را تحمل کنی؟

 

آیا می توانستی ساکت بشینی و نابودی مرا تحمل کنی ؟ آیا رسم عشق و وفا این بوده؟ آیا باز

 

 هم مرا دوست داشتی ؟ آیا " دیوانه و مجنون "نمی شدی ؟

 

می دانم که باز هم  پاسخم را نخواهی داد ! و اگر پاسخم را دهی  باز هم به بیراهه خواهی

 

 رفت و مو ضوع را عوض خواهی کرد .اما دیگر هیچ خیالی نیست .آخه من به تو قول دادم

 

 که دیگر مزاحمت نشوم و برای همیشه از زندگیت خارج گردم .

 

 اما به خدایی که اون بالا شاهده قسمت میدم که دیگه :

 

" هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری...

هرگز نگو برای همیشه وقتی می دونی جدا می شی...

هرگز درباره احساسات حرف نزن وقتی که واقعا وجود نداره...

هرگز بهش سلام نکن وقتی می دونی خدا حافظی درپیشه...

هرگز قلبی رو قفل نکن وقتی کلیدش رو نداره...

هرگز به این آسونی ها از دستش نده...

شاید هیچ وقت کسی رو پیدا نکنی که اینقدر دوستت داشته باشه... "

 

 

توهمه مهربونی ، لطافت ، عشق ، صداقت ، صفا ، شور ، مستی ،

دوست داشتن را از من گرفتی ،

تو مرا بی صدا شکستی

اما چرا؟

چرا؟

 

" باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش "

 

می گویی که تقصیر سرنوشته ! می گویی سرنوشت من و تو هم این بود !

حال که فرسنگها از هم دوریم ؛ باز هم مرا از خودت می رانی !؟

مرا به خیانت متهم می کنی؟! مرا به خیانت متهم می کنی؟!

آخه به من بگو " سهم " من از سرنوشت چه بود!

من بازی را باختم و تو این بازی را بردی !

اما تنها رفتی و من نبودم دیگر!

 

ادامه مصیبت نامه را به وقتی دیگر می سپارم!

 

..................

 

گریه

 

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته ،از آن رو میخندم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 15:21 توسط مهدی| |