متولد 15فوریه
وقتی می گوییم دموکراسی ، بیشتر نظرمان با توده است نه با زبده ها و جون توده بیشتر ضریب احساس دارد ، پس دموکراسی برآرایی تکیه دارد که بیشتر زاییده احساس است نه تعقل .بنابراین چون در دموکراسی بیشتر سر و کار با توده مردم داریم ، کار را بر اساس منطق و عقل نمی گذاریم ، بلکه بر ضریب احساس توده می گذاریم. فاشیسم هم بر اساس دموکراسی روی کار آمد ، بعد دموکراسی را از بین برد و بر اساس ضریب احساس مردم پا برجا ماند . شعارها و سخنرانی های آتشین هیتلر ، از فلسفه علمی تاریخ و جامعه شناسی در آلمان موثرتر واقع شد... (دکتر شریعتی - مجموعه آثار ص ۲۲۹-۲۳۲) هر واقعه ابتدا به صورت روياست٬ آنگاه اتفاق می افتد ! « به امید پیروزی » در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو ميكنم. خدا پرسيد: پس تو ميخواهي با من گفت و گو كني؟ من پاسخ دادم: اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است.در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم، آيا چيز ديگري هست كه بخواهيد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و پاسخ داد: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم، هميشه. (تاگور) پ.ن: اگرازبخشودن دیگران عاجزید، هنوزاز اصول جاودان حیات و مقام و منزلت خود درعالم هستی آگاهی ندارید. (وین دایر) در زندگی در "نهان " به آنان دل می بندیم که " نمی خواهندمان" و از وجود آنان که" می خواهندمان " بی خبریم شاید این باشد دلیل " تنهاییمان " !!! يك بغل گل ياس يك سبد ستاره و يك دنيا عشق پيشكش تو بخاطر زيباترين روز دنيا كه روز تولد توست **ساجده جان تولدت مبارك ** حیف ازین عمر گرانمایه که در لغو برفت عهد کردم که دگر شعر نگویم که نشد سخن از یاد تو و غیر نگویم که نشد هر کجا خواست بگویم برود خاطر را به صنای تو دگر راه نپویم که نشد دل به تیغ مژه ی دوست نبندم دیگر جگر خویش به خونابه نشویم که نشد جلوه ی روی تو از دیده نهان گردانم رخ زیبای تو در ماه نبینم که نشد می و مطرب به کناری نهم و توبه کنم بعد از امشب ز قدح کام نگیرم که نشد آسمان را به هوای تو ورق خواهم زد قصد کردم شب مهتاب نبینم که نشد عاقبت دوست مرا باز به بی راه کشاند خواستم راه ز سر گیرم و آیم که نشد رفتی و زمزمه ی شعر ترت اینجا ماند عهد کردم که دگر شعر نگویم که نشد اگر به بهشت پرواز کردی و شقایق را دیدی و عطر خوشی به مشامت رسید یادی از من کن ! بدان که لحظات تنهایی ام را با یاد تو می گذرانم. امروز دوباره صدای قدمها یت را در این حوالی می شنوم. !قاصدکها عطر تو را به خانه آورده اند یک نفس یاد خدا یک سبد خاطره آسوده و شاد یک بغل شبنم آرامش صبح یک هزار آیینه از جنس دعا همه تقدیم شما عیدتون مبارک کاش یادت نرود روی آن نقطهی پر رنگ بزرگ، بین بیباوری آدمها یک نفر میخواهد با تو تنها باشد نکند کنج هیاهو بروم از یادت
پرسيدم: چه چيز بشر شمارا سخت متعجب ميسازد؟
خدا پاسخ داد: كودكيشان. اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند، عجله دارند كه بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو ميكنند كه كودك باشند...
اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند. .
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش كرده اند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه درآينده.
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نميميرند و به گونه اي ميميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت. براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم: به عنوان يك پدر ميخواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت: بياموزند كه آن ها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، تمام كاري كه ميتوانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند. بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخم هاي عميقي در دل آنهايي كه دوستشان داريم ايجاد كنيم، اما سالها طول ميكشد تا اين زخمها را التيام بخشيم.
بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نميدانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند.
بياموزند كه دو نفر ميتوانند با هم به نقطه اي نگاه كنند و آنرا متفاوت ببينند...
بيموزند كه كافي نيست آنها فقط ديگران را ببخشند، بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند...

